| |
|
| |
پنجشنبه دهم بهمن 1387-11:1 قبل از ظهر
-مجتبی مظفری |
| |
عزيزم
زيباييت
درون سرم
درد مي كند
چراغ روشن كافه سر راه
دستهايت را برايم گرم نمي كند
زيبايي دردناكت
شبم را
لاي موهام آشفته مي كند
كه پياده رو از قدمهايم خسته مي شود
خميازه
/دراز
مي كشد
به خواب
مي رود
بي خوايب ات از سرم گذشته و دارد خفه ام مي كند
*
آغوشت را براي قرار نمي يابم
|
| |
لينک ثابت
|
|
| |
جمعه بیست و دوم آذر 1387-1:6 بعد از ظهر
-مجتبی مظفری |
| |
باران
هوس قدم زدن بی چتر و دستهات را
به سرم می زند
فقط سوالی خیس
توی سرم گیج می خورد :
باد
با چتر مشترکمان
که تو را
و دیگری را
خیس قدم زدنهای طولانی نمی کند
چه خواهد کرد ؟ |
| |
لينک ثابت
|
|
| |
دوشنبه سیزدهم آبان 1387-5:19 بعد از ظهر
-مجتبی مظفری |
| |
پس از یک سال ...
سالهاست که شاعرم
از متن های خلوت بی تو
به حاشیه می گزیزم
پیاده رو های پایتخت
پر از صدا های گمشده ایست كه
تو
نیستی
تنهایی ام
از پسر بچه ای كه هیچ كس نمی داند سیگارمیكشد
بزرگتر است
و من
هیچ وقت بزرگ نحواهم شد
من
سطر های سوخته ی یك افسانه ی قدیمی هستم
كه
هیچ كس
باورش نكرد
از پیاده رو های پایتخت به سوی تو می گریزم
كدام قطار مرا سریعتر بزرگ می كند
من هیچ وقت در قطاری نبودم كه تو درایستگاهها منتظرش بودی
تنهایی ام با این شعر شروع نشد
و با این شعر هم تمام نمی شود
من سالهست كه شاعرم |
| |
لينک ثابت
|
|
| |
یکشنبه بیست و دوم مهر 1386-3:4 بعد از ظهر
-مجتبی مظفری |
| |
سلام
از دهانی که دوستت دارم را می بوید از دهانم سخنها توانم گفت
چشمهات را اگر نبسته باشی که
شعر آرامم می کند و چشمهات
*****
۱)
از کو دکی ام
سنگ پرت می کنم
به اتو بوسی
که بیست و پنج سالگی ام بی تو می رود
چمدانهایم پر از احساس بد ی است که به من دست می دهد
کفشهایم از گریه پر می شوند
که چشمهات هیچ چتری را برای بدرقه ام ندید
از شعر های توی جیبم به بغل دستی ام تعارف می کنم
به سرش می زند
که پرت می شود
به کودکی که عاشق تو بود
اتوبوس از شعر سقوط می کند
توی دره ای که سردم است
هیچ کس به انعکاس دادم نرسید
کوه را بغل می کنم
تا بهمن گرمتر شود
رودهایی که در تابستان تنت جاری می شوند
پر از حبابهای کوچکی هستند
که هوای مرا دارند
|
| |
لينک ثابت
|
|
| |
پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386-3:1 بعد از ظهر
-مجتبی مظفری |
| |
می دونی که بی تو سخته زندگی اما نگات...
به تنهایی خودم
از چشمهات برگشت
سیگارش را آتش زد
و چشمهایش را اندکی گشود تا به نور عا دت کند
شیطان فریب چشمهای تو را خورد
و من چقدر دیوانه ات بودم
که سجده ی شیطان را ندیدم
به آلبومهای قدیمی نگاه می کنم
در بهشت
تو شراب می ریختی
و من
"مرز های تنت را کشف می کردم "
وزمین هیچ جاذبه ای نداشت
و پرندگان از پرواز خسته می شدند
من و تو به زمین آمدیم
تا پرنده ها در سینه ات نفسی تازه کنند
و خدا سیگار می کشید
و تو چقدر دلت به حالش می سوخت
خدا رفیق خوبی نبود
اینهمه سیگار را توی دستم گذاشت
تا دست تو را از دستم بگیرد
ــ" در سینه ات زندانی ستمگری بود"
که هیچ وقت صدایش را نشنیدم ــ
به بهشت رفتی
و زمین
هیچ جاذبه ای ندارد
و من از بلند پروازی هایم خسته می شوم
با خدا راه می روی و سیگار می کشد
وچشمهایت به حال من نمی سوزد
تا باران بیاید
و من را به روزهایی ببرد
که تو شراب می ریختی و من ...
|
| |
لينک ثابت
|
|
| |
جمعه پانزدهم تیر 1386-9:32 قبل از ظهر
-مجتبی مظفری |
| |
و آغوشت اندک جایی برای زیستن
و آغوشت اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن
و گریز از شهر
که با هزار انگشت
به وقاحت پاکی آسمان را متهم می کند.
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد.
در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمیکرد
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم
سلام
به بهار ی که اکنون از راه میرسد
از کودکی
با دوستت دارم هات
بزرگتر شدم
بزرگ
بزرگ
آنقدر
که توی قلب هیچ کسی جا نمی شوم
گلوله ای
که چشمانت توی قلبم جا خوش کرده
این همه کلمه
توی سینه ام
نشانه خوبی است
تا رد پای تو بر ساحل مرا به گریه بیندازد
از کودکی قرار بود برایم لبخند
نیاوردی
و گریه ام را ملوانانی که ترا به آبهای دور بردند
ندیدند
...
بزرگ شدم
و تو
غول بزرگ غمگینی را نمی شناسی
که در اعماق منزل دارد
و سحر گاه در حسرت یک بوسه می میرد و ...
|
| |
لينک ثابت
|
اين پست را ديوونه تو هستم درد و بلات به جونم |
| |
شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386-12:50 بعد از ظهر
-مجتبی مظفری |
| |
تنهايي و دل نگراني شايد يه ديوونه ي ديگه ساخته باشه يه ديوونه ي موزون
مشغول دعا گويي جانت هستم
دلتنگ براي سخنانت هستم
يادت نرود مواظب خود باشي
يادت نرود دل نگرانت هستم
۲)
اي كاش كه عاشقي فراموش كنم
يك جرعه ز جام عقل خود نوش كنم
اينها همه زور خودشان را زده اند
يك كم تو نصيحتم ... مگر گوش كنم
۳)
بر حلقه گيسوت نوشتم شخصي است
بر نقش النگوت نوشتم شخصي است
تا از نظر غريبه دورت سازم
مابين دو ابروت نوشتم شخصي است
|
| |
لينک ثابت
|
بی چتر و دستهات |
| |
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386-8:5 بعد از ظهر
-مجتبی مظفری |
| |
سلام
سال نو مبارک
در خانه ننشسته ام و
باران که می کشم
چشمهایم را پاک می کنم
که دیگر
کورکورانه عاشقت نیستم
که هنوز به خاطرم نیامده ای
زیر باران
بی چتر و دستهات
با خاطره هات
قدم می زنم
ـ (به خاطرت مرده بودم )
هر شب
نقشه هایی را که تنهایی کشیده ام
از این دیوار می کنم
تا به راههای به تو رسیدن فکر نکنم
و به مرگ
که از هیچ راهی نمی آید
و هیچ نقشه ای برای بردن من ندارد
***
کلمه ها در رگهای من رسوب می کنند
و من سکته ی شعری کرده ام
و هیچ کسی از لبهای تو حرف نمی زند |
| |
لينک ثابت
|
شعر شراب من است، من بی می ناب زیستن نتوانم |
| |
یکشنبه پانزدهم بهمن 1385-6:41 بعد از ظهر
-مجتبی مظفری |
| |
رفته بودم که نیایم اما خواهشهای برخی دوستان و زیاده گویی های برخی شاعران بر آنم داشت تا بیایم و باشم تا ...
۱/ از کسی که می داند فقط و فقط او را دارم ممنونم
و شعر
دستهام بوی کنت می داد
و لبهام به شعر تکان می خورد:
(( اکسیژن همیشگی شعر من سلام ))**
و حالا
لبهام بوی کنت می دهد
و دستهام بی شعر تکان می خورد
تا خدا حافظ را به یادم بیاورد
از پای فتادیم چو آمد غم هجران
از دست برفتیم چو از دست دوا رفت
از پارک
تا
مترو
اعتیادم مسری است
و مترو
مرا به سرعت
یه زیر زمین می برد
تا چشمهات را ترک کنم
فردا همه ی روزنامه ها تیتر می خو رند
چمدانی از شعر در ایستگاه توپخانه منفجر شد
* *وامی از طاهره خنیا |
| |
لينک ثابت
|
شاید این آخرین شعر من باشد |
| |
جمعه بیست و چهارم آذر 1385-11:30 قبل از ظهر
-مجتبی مظفری |
| |
سلام
شاید این آخرین شعر من باشد
شاید از فضاهای شاعرانه خسته شده ام
شاید دلم به حال ادبیات این مرز وبوم می سوزد
شاید خداحافظ
به خودم نمی رسم
وقتی قرار نیست
به تو برسم
در کوچه ای که هر چه بیشتر وابسته اش می شوم
هیچ پنجره ای
وا بسته نمی شود
***
دریا در یاداوری خاطره ها
ماه را به لبم می آورد
تا دیوانه ای در کف دریا
طعم گس بوسه هات را تنفس کند
|
| |
لينک ثابت
|
دیوانه برای زنده بودن به چیز زیادی احتیاج ندارد |
| |
جمعه بیست و ششم آبان 1385-6:45 بعد از ظهر
-مجتبی مظفری |
| |
سلام
شاید این سپید با همه کارایی که تو این چند ماهه از من خوندید تفاوت داشته باشه
اما کاریه که مخصوصا الان که احتیاج به یک فضای نوستالوژیک دارم خیلی زمزمه اش می کنم هر جند کار خیلی وقت قبله .
مگر حرفهای خدا چقدر بیشتر بود
که این چنینت سرود
بی واهمه از سپیدی سطر ها
بی واهمه از الفبایی که ترا نداشت
که حرفهای تو
بزرگتر از تخیل حنجره هاست
بزرگتر از حروفی که شهر را صرف می کنند.
ای حرف خدای بزرگ
آنقدر
که هیچ سطری از تو پر نخواهد شد
چنان که خطوط مرده
از نقاط بی طول و عرض و ارتفاع .
غواص مرده به سطح آب می آید
کلمات مرده به سطر کاغذ
تو آنقدر زنده ای
که به هیچ سطحی نمی آیی
به هیچ سطری .
همان بهتر خودم را به کودکی بزنم
که الفبا نمی دانم
و بلد نیستم
چند تا دوستت دارم
که دستم کمتر از آن باز می شود
که بگویم این قدر ...
***
هیچ از شهرت نخواستم
ونه از خدایی که هیچ شریک نداشت
ترا از کلماتی خواستم که در فرهنگها نیست
انجا که حرفی نباشد
آنجا که سپید می ماند .
|
| |
لينک ثابت
|
به هیچکسی که ندارم |
| |
جمعه بیست و یکم مهر 1385-10:10 قبل از ظهر
-مجتبی مظفری |
| |
جاذبه ات
روی زمین نگاهم میدارد
تا به چشمهات فکر کنم
که زمین بی چشمهات
از عطر هر سیبی خالیست
نیوتن
دیوانه ات نبود
که جاذبه ماه را کشف نکرد
سرم گیج میرود
لطفا
به گالیله دیوانه ای فکر کن
که سعی میکند
اثبات کند
زمین
به دور ماه میچرخد |
| |
لينک ثابت
|
|
| |
چهارشنبه هشتم شهریور 1385-11:59 قبل از ظهر
-مجتبی مظفری |
| |
به دغدغه های خواهرم که گریه هام را هجی می کند
وشانه هاش آشفتگی موهایم را به خواب می رود
روزهای سخت را با صدایش تحمل می کنم تا شاید شاید روزی خنده ای چشمهاش را به شوق بخیساند
شعری که شاید فقط سمانه نایینی وسعت اندوه مستتر در آن را درک کند
این سیگار که مرا از خانه بیرون می کشد
راهی است برای فرار از اتاق های بی معاشقه
و این دود ها هم فقط
خیابانهای خالی را محو می کنند
که به اتاقهایی پر از تو می رسند
بیزارم از خیابانهایی که ترا از خطوط سپید عبور نداد
تا دستم را بگیری
و دوستت دارم
به دارم هام اضافه شود
لبهات به شعر وادارم می کند
بیایم توی چشمهات بنشینم
تا ونیز احساس تنهایی نکند
کم کم ونیز قصد غرق شدن دارد
|
| |
لينک ثابت
|
|
| |
پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385-2:49 بعد از ظهر
-مجتبی مظفری |
| |
دیوانه ای که شهر به تنگ آمد از صداش
با قرص روی ماه تو آرام می گرفت |
| |
لينک ثابت
|
به الف میم ماه |
| |
شنبه سوم تیر 1385-1:38 بعد از ظهر
-مجتبی مظفری |
| |
مغازله های بی غزل
معاشقه های بی معشوق
دیوانگی هام را برای خلق توجیه می کنند
و حالا
بی مغازله و معشوق
یک دیوانه معمولی ام
که پلهای هوایی شهر
به بی تو پریدن وسوسه ام می کنند
وحیف
که مادرم شروه خوانی نمی داند
تا صدایش
لهجه ات را به مزارم بیاورد
سیگارهای توی لحد
بیشتر آرامم میکنند
تا خواب ببینم
خوابم را دیده ای |
| |
لينک ثابت
|
|
| |
پنجشنبه هجدهم خرداد 1385-1:46 بعد از ظهر
-مجتبی مظفری |
| |
عزیزم
ما آخر قصه مان را به کلاغها دادیم
بی آنکه در قصه مان
خانه ای باشد
تا رسیدن
مفهومی برای گریز از سیگار های تنهایی کشیدن باشد
این روزها
دیوانه ات
ته جویها دنبال جریانی تازه میگردد
این جریان بر نمی گردد به روزهای گذشته
تا در دست تو
دست داشته باشم
در صدات آرامش
داروخانه ها از دادن قرص های شادی آور معذورند
دیازپام را از غزلیات مولوی می
خرم
آنقدر خر هستم
که بی عشق هم زنده
بنشینم
توی اتوبوسی که ترا از من دور می کند
وصندلی ها از دوست داشتن
لبریز میشوند
خودکارها خالی
***
غروب
کلاغها از پنجره اتوبوس به خانه بر می گردند
بی آنکه در قصه ما خانه ای ...
|
| |
لينک ثابت
|
دیوانه ها آدم به آدم فرق دارند |
| |
شنبه دوم اردیبهشت 1385-7:47 بعد از ظهر
-مجتبی مظفری |
| |
سلام
گاهی دلتنگی رو نمی شه شعر کرد
گاهی شعر دلتنگت می کنه
گاهی یه شعر قدیمی اونقد دلتنگت می کنه که می یای می ذاریش تو وبلاگ اما بازم چیزی از دلتنگیت کم نمی شه اینم بمونه
اندوه را در چشم هایم موج سواری می کنی
و دستهام
به هیچ کجا بند نیست
تا لباسهایت را در آوری
روی آن بیندازی
خشکشان بزند
چشمهام
که خر شیطان شده اند
و تو پایین نیامده ای
هیچ وقت
بنشینی کنار من
تا موهایم را بلند...
بگذاری
بریزند روی شانه هات
گریه کنی
آنقدر برایت مرده ام
که نمی دانی کجا خاکم کنی
***
کلاغ به این جای قصه هم نرسید
|
| |
لينک ثابت
|
|
| |
چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385-8:0 بعد از ظهر
-مجتبی مظفری |
| |
خطر !
دیوانه ای در خوابهاش ماه را رصد نکرده
آفتابی شوی
خطر بروز دیوانگی در شهر جدی است
این روزها نبودنت را
قول داده ام
سیگار نمی کشم
انتظار مفهوم خوبی برای کشیدن نیست
و عذاب
عذاب
تنها مفهومی است که کشیدنش بر کاغذ های بی شعر طول می کشد
عزیزم
به مردم شهر میندیش
بگذار این دیوانه بودنت را چشم باز کند
قول می دهم
تا باشی
دیوانه خوبی باشم |
| |
لينک ثابت
|
|
| |
جمعه دوازدهم اسفند 1384-10:58 قبل از ظهر
-مجتبی مظفری |
| |
این روزها شعر های زیادی از لبهای تو می توانم بگویم
سلام
خوابم را برده ای
خوابم را
ببینی
همه را بوسیده ای کنار گذاشته ای
من را بوسیده ای
کنارت گذاشته ای
بی خیال اینکه جنون من مسری است
و از لبهام شیوع پیدا می کند
این روزها
احتیاج من
فقط خوابتو ست
چشمهایت راببند
چشمهایم رامی بندم
می خواهم خواب ببینم
خوابم را می بینی |
| |
لينک ثابت
|
|
| |
پنجشنبه یازدهم اسفند 1384-2:30 بعد از ظهر
-مجتبی مظفری |
| |
از تو برای خلق تو الهام می گرفت
شاعر دوباره مست شد و جام می گرفت
اصلاً مگر به غیر اشارات چشم توست
که خلقت دو عالم انجام می گرفت
لب به غزل گشود الهه ی شعر و از آن به بعد
حتی خدا زبان خودش در کام می گرفت
دیوانه ای که شهر به تنگ آمد از صداش
با قرص روی ماه تو آرام می گرفت
شاعر به هیچ بودن خود اعتراف کرد
شاغر هر آنچه داشت از الهام می گرفت |
| |
لينک ثابت
|
|