|
عزیزم
عزیزٌ علیِ ان اری الخلق و لا
تری
نمی دانم
ولی دیوانگی های من
خلق را دیوانه کرده
همه ی زنجیر بافها
عمو شده اند
زنجیر ببافند
برای این دیوانه زنجیری
که بی زنجیر
هر جا که خاطر خواه اوست
کشانده میشود
و پشت کوهها و دریاها
دنبال شهری است
تا به ماه زل بزند
*
عزیزم عزیزٌ علی بی چشمهات شاعر ماندن... |