رفته بودم که نیایم اما خواهشهای برخی دوستان و زیاده گویی های برخی شاعران بر آنم داشت تا بیایم و باشم تا ...
۱/ از کسی که می داند فقط و فقط او را دارم ممنونم
و شعر
دستهام بوی کنت می داد
و لبهام به شعر تکان می خورد:
(( اکسیژن همیشگی شعر من سلام ))**
و حالا
لبهام بوی کنت می دهد
و دستهام بی شعر تکان می خورد
تا خدا حافظ را به یادم بیاورد
از پای فتادیم چو آمد غم هجران
از دست برفتیم چو از دست دوا رفت
از پارک
تا
مترو
اعتیادم مسری است
و مترو
مرا به سرعت
یه زیر زمین می برد
تا چشمهات را ترک کنم
فردا همه ی روزنامه ها تیتر می خو رند
چمدانی از شعر در ایستگاه توپخانه منفجر شد
* *وامی از طاهره خنیا