سلام
سال نو مبارک
در خانه ننشسته ام و
باران که می کشم
چشمهایم را پاک می کنم
که دیگر
کورکورانه عاشقت نیستم
که هنوز به خاطرم نیامده ای
زیر باران
بی چتر و دستهات
با خاطره هات
قدم می زنم
ـ (به خاطرت مرده بودم )
هر شب
نقشه هایی را که تنهایی کشیده ام
از این دیوار می کنم
تا به راههای به تو رسیدن فکر نکنم
و به مرگ
که از هیچ راهی نمی آید
و هیچ نقشه ای برای بردن من ندارد
***
کلمه ها در رگهای من رسوب می کنند
و من سکته ی شعری کرده ام
و هیچ کسی از لبهای تو حرف نمی زند