|
می دونی که بی تو سخته زندگی اما نگات...
به تنهایی خودم
از چشمهات برگشت
سیگارش را آتش زد
و چشمهایش را اندکی گشود تا به نور عا دت کند
شیطان فریب چشمهای تو را خورد
و من چقدر دیوانه ات بودم
که سجده ی شیطان را ندیدم
به آلبومهای قدیمی نگاه می کنم
در بهشت
تو شراب می ریختی
و من
"مرز های تنت را کشف می کردم "
وزمین هیچ جاذبه ای نداشت
و پرندگان از پرواز خسته می شدند
من و تو به زمین آمدیم
تا پرنده ها در سینه ات نفسی تازه کنند
و خدا سیگار می کشید
و تو چقدر دلت به حالش می سوخت
خدا رفیق خوبی نبود
اینهمه سیگار را توی دستم گذاشت
تا دست تو را از دستم بگیرد
ــ" در سینه ات زندانی ستمگری بود"
که هیچ وقت صدایش را نشنیدم ــ
به بهشت رفتی
و زمین
هیچ جاذبه ای ندارد
و من از بلند پروازی هایم خسته می شوم
با خدا راه می روی و سیگار می کشد
وچشمهایت به حال من نمی سوزد
تا باران بیاید
و من را به روزهایی ببرد
که تو شراب می ریختی و من ...
|