|
سلام
از دهانی که دوستت دارم را می بوید از دهانم سخنها توانم گفت
چشمهات را اگر نبسته باشی که
شعر آرامم می کند و چشمهات
*****
۱)
از کو دکی ام
سنگ پرت می کنم
به اتو بوسی
که بیست و پنج سالگی ام بی تو می رود
چمدانهایم پر از احساس بد ی است که به من دست می دهد
کفشهایم از گریه پر می شوند
که چشمهات هیچ چتری را برای بدرقه ام ندید
از شعر های توی جیبم به بغل دستی ام تعارف می کنم
به سرش می زند
که پرت می شود
به کودکی که عاشق تو بود
اتوبوس از شعر سقوط می کند
توی دره ای که سردم است
هیچ کس به انعکاس دادم نرسید
کوه را بغل می کنم
تا بهمن گرمتر شود
رودهایی که در تابستان تنت جاری می شوند
پر از حبابهای کوچکی هستند
که هوای مرا دارند
|