و آغوشت اندک جایی برای زیستن
و آغوشت اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن
و گریز از شهر
که با هزار انگشت
به وقاحت پاکی آسمان را متهم می کند.
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد.
در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمیکرد
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم
سلام
به بهار ی که اکنون از راه میرسد
از کودکی
با دوستت دارم هات
بزرگتر شدم
بزرگ
بزرگ
آنقدر
که توی قلب هیچ کسی جا نمی شوم
گلوله ای
که چشمانت توی قلبم جا خوش کرده
این همه کلمه
توی سینه ام
نشانه خوبی است
تا رد پای تو بر ساحل مرا به گریه بیندازد
از کودکی قرار بود برایم لبخند
نیاوردی
و گریه ام را ملوانانی که ترا به آبهای دور بردند
ندیدند
...
بزرگ شدم
و تو
غول بزرگ غمگینی را نمی شناسی
که در اعماق منزل دارد
و سحر گاه در حسرت یک بوسه می میرد و ...